آپلود تصاویر و فایل های مذهبی :: اسلام آپلود نردبان

پارک بی خیالها...

نبودم..تهران بودم...شهر رنگ و لعاب...در پارک پیرزنی را دیدم که درحالی

که از فرط پیرایش فکر میکرد سفید برفی شده زبانش را بیرون می آورد و

روی بستنی قیفی اش می کشید تا کودک درونش را بجنباند و کودکی از

دست رفته اش را فریاد کند....

زنان و مردانی را دیدم که انگار از دیروزمان یادشان رفته بود ...

 دختران و پسران فراوانی را دیدم که می خواستند از زمان سبقت بگیرند و

زودتر بزرگ شوند....شب که شد دخترم فریادی کشید و به طرفم دوید و

گفت دو زن را دیده که شبیه انسان نبودند..من هم دیدمشان...راست

میگفت... من هم ترسیدم....خطر ناک بودند...بی اختیار به یاد شهر

بی خیالها در داستان پینوکیو افتادم...بیم آن می رفت که من هم  مانند

پینوکیو خر شوم به همین خاطر از پارک گریختم....
 

  

   + محبوبه مرگان ازغدی - ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱۱