عشق

از کودکی عشق به تو را به من آموخته اند....وقتی روزها و شبها دست در دست گرم مادر از خانه تا حرمت را پیاده می آمدم و خسته  به تو میرسیدم تا آرام گیرم .. وقتی در صحن قدم برمیداشتم و بازی گوشانه همه ی مشغله ام این بود که پایم را وسط موزاییکهای بتنی بگذارم..

 وقتی وارد حرمت میشدم وکنجکاوانه در و دیوار را وارسی میکردم...وقتی در کنار مادر می نشستم و با گوشهای تیز زیارت نامه ات را به جان می سپردم ...و حتی وقتی در حرم زیبایت کودکانه به خواب میرفتم...لحظات نهادینه گشتن عشق را میگذراندم...آنچنان که نامت در تاروپود وجودم تنیده گشته ..آقای سبزپوش من لحظه های در کنار تو بودن شیرین ترین است وحرم تو بهشت من......

/ 86 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهند

سلام بسيار زيبا بود به روز شدم منتظر شما هستم موفق باشيد.

پروشات

سلام جونم آپ کردم جهت اطلاع شما

فصل زندگی

من يه آپ تازه دارم بيا و يه سر به من بزن خوشحال ميشم

راد

خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که بتوانم آن باشم که تو می خواهی . خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟ خود نمی دانم. خدایا این تویی که همه ی وجودم را به تو تقدیم می کنم .

راد

با تشکر از حضور سبز شما وبتون مطالب قشنگی داره با آرزوی موفقيت روز افزون برای شما

سحر(يه عاشق)

سلام عشق است عزيز چيکار می کنی اين همه بيننده داری؟ سال به سال کسی برای ديدن وبلاگ ما نمياد... بازم بيا عزيزم منتظرم ...

فروزان (قلب آسيا)

سلام اون وبلاگمو که کادو دادم به يه دوست اين وبلاگمو قبلا؛ هم داشتم الان دعوتتون ميکنم بهش تا دوباره به عنوان دوستم داشته باشمتون فقط زمانی که ازش ديدن ميکنید شايد شوکه بشید حالا منتظرم

فصل زندگي

سلام ميای يه نظر بدی اخه من خونم رو کامل تغيير دادم قشنگه یا نه

منصوره

خداييش راست ميگه چيکا ميکنی؟ حالا من که وبلاگم سال به سال آپديت ميشه ولی همونم هيچکی نمی خونه!!