پارک بی خیالها...

نبودم..تهران بودم...شهر رنگ و لعاب...در پارک پیرزنی را دیدم که درحالی

که از فرط پیرایش فکر میکرد سفید برفی شده زبانش را بیرون می آورد و

روی بستنی قیفی اش می کشید تا کودک درونش را بجنباند و کودکی از

دست رفته اش را فریاد کند....

زنان و مردانی را دیدم که انگار از دیروزمان یادشان رفته بود ...

 دختران و پسران فراوانی را دیدم که می خواستند از زمان سبقت بگیرند و

زودتر بزرگ شوند....شب که شد دخترم فریادی کشید و به طرفم دوید و

گفت دو زن را دیده که شبیه انسان نبودند..من هم دیدمشان...راست

میگفت... من هم ترسیدم....خطر ناک بودند...بی اختیار به یاد شهر

بی خیالها در داستان پینوکیو افتادم...بیم آن می رفت که من هم  مانند

پینوکیو خر شوم به همین خاطر از پارک گریختم....
 

  

/ 35 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فصل زندگی

خب خوشحالم ولی چرا نمینویسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نادری( فصل گناه)

سلام یکی از بنده های صالح خدا که الان هم در قید حیات هستندو در یکی از شهرهای کشورمون مقیم اند توفیق زیارتشون نصیبمون شد ایشون تو مغازه محقری که داشتند از مهموناشون پذیرایی می کردند هیچوقت یادم نمی ره جوونی یه هفته ای بود دم در خونش بست نشسته بود اما آقا راشون نمی دادند تو می فرمودند : اینجا خونه آدمیزاده طویله که نبیست هر حیوونی بخواد بیاد تو !! خوش بحال شما و دخترکوچولوتون قدر حال خودتون رو بدونین !!!!! مواظب باشین دخرتون بزرگ که میشه آدم بمونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

نسیم

سلام من هم به روزم یه سر بزنید[دست][هورا]

پرستش

سلام ممنون برای حضور گرمت من تهران رو دوست دارم با همه ی خوبیها و بدیها یی که داره . به نظر من این طور نقل قول کردن کمی ترسناکه و گرنه تهران ترسناک نیست عزیزم .[لبخند] همیشه سربلند و در پناه او

راد

با شعله ات ای امید دلبسته منم بیدار نگهدار تن خسته منم در چشم شب سیاه می سوزم و باز آن شمع به راه صبح بنشسته منم سیاوش کسرائی [خداحافظ]

فصل زندگی

سلام یه خبر داغ من دیشب رفتم خاستگاری [نیشخند] جریان رو نوشتم حتما بیای!

مینا

من آپم منتظرتون هستم![گل]

خانوم

برای من هم این اتفاق افتاده است[خرخون][سبز][خرخون][سبز]